بعد از آن حق بانگ واویلا شنید..............تا که نوبت بر علی اکبر رسید
اذن میدان داد و او آرام رفت...................گوییا از جان مولا کام رفت
تا رکابش سوی میدان می کشید..........چند قدم، آقا به دنبالش دوید
شبه پیغمبر بران بر خصم دون...............عالمی از رزم او غرق جنون
گفت لشگر او رسول الله بود؟!!!.............گر خطا نَبوَد خودِ الله بود
نعره زن بر قلب لشگر حمله کرد.............لشگر از تیغش فغان و ناله کرد
بس عطش افتاده بر شبه رسول............بیقرار و مضطرب ماهِ بتول
العطش بابا!!! ؛ ببین بس تشنه ام..........گفت بابا جانِ جان شرمنده ام
لب عطشناک بر لب اکبر نهاد.................بس حیا بر شبهِ پیغمبر نهاد
عشق بازی با پدر با تشنگی!!!..............سهم بابایش فقط شرمندگی
دل عطش دارد به دیدار پدر....................قوتی گردیده در تیغِ پسر
پس رکابش سوی میدان ساخت کرد......در میان موج دشمن تاخت کرد
رزم او همچون نبرد حیدر است..............صف شکن ، او غیرتُ له صفدر است
چون علی در رزم دشمن تاب داشت......آنطرف بابا دلی بیتاب داشت
اینطرف بابا به ذکرِ کردگار......................آنطرف او در میان کارزار
اینطرف دستی به سوی آسمان............آنطرف او زیر تیغ کافران
اینطرف مولا به حق در راز بود................آنطرف پرواز او آغاز بود
اینطرف چشمی به راهش منتظر...........آنطرف تیغی به فرقش منکسر
ناگهان اکبر ز روی زین فتاد....................نیزه و شمشیر کین بر دین فتاد
نیزه ای پهلوی او را می درید.................تیغ کین بر فرق ماهش می تنید
خنجری پر کینه اندر سینه است............خط خون تابیده بر آیینه است
تیر صد پر در میان چشم داشت.............همچنان از جور دشمن خشم داشت
اسب ها آماده اندر تاختند....................تا که کار شبه حق را ساختند
چون لگد بر پشت و پهلویش فتاد...........قصه ی دیوار و در یادش فتاد
اسب ها بر جسم پاکش تاختند............جسم اکبر اربا اربا ساختند
ناگهان فریاد زد با بانگ شِین................بر زمین افتاده ام بابا حسین
تا که مولا بانگ فرزندش شنید.............بی امان او سوی میدان می دوید
نعش اکبر را به روی سینه داشت.........همچنان در دل غم آیینه داشت
از زمین برخیز و یکبار دگر....................نامِ بابا را ببر ، جان پدر.............

